تبليغاتX
آرزوی بازگشت
خطر خطر

اين روزها بحث داغ جامعه به خصوص اینترنت و وبلاگ ها ازدواج موقت می باشد. من در پی توضیح و شرح ازدواج موقت نیستم فقط خواستم هشداری بدهم در مورد کسانی که دارند از این قضیه سواستفاده می کنند و احکام آن را وارونه جلوه می دهند. در عده ای از این وبلاگ ها دیدم که ازدواج موقت دختر را بدون اذن پدر جایز دانسته بودند و در پی راه حلی برای بکارت آنها بودند. این در حالی است که اکثر قریب به اتفاق فقهاء ازدواج دختر باکره را (چه موقت و چه دائم) بدون اذن پدر جایز نمی دانند. عده زیادی هم توقف کرده و در مورد آن احتیاط واجب را صادر کرده اند. به دلیل روشن بودن این امر این سوال پیش می آید که این عده به دنبال چه چیزی هستند. واقعا میتوان این عده را انسان های مذهبی و پایبند به شرع نامید. به یقین اگر عده کمی از این افراد نیز مذهبی باشند افرادی احمق می باشند.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:50 توسط حامد هادوی |
نور و ظلمت

يكي از بزرگترین اعیاد مسلمانان را به همه مسلمانان بالاخص شیعیان تبریک عرض می کنم.

غرض از اینکه تصمیم گرفتم مطلب بنویسم به خاطر تبریک گفتن این عید بزرگ نبود بلکه به خاطره اندوهی است که در این عید بزرگ بر دل کوچک من عارض شد.

عیدی که عید ولایت و امامت نامیده می شود ولی شاید این روز یکی از روزهایی باشد که امام زمان مطمئنا بیشتر از هر روزی ناراحت می شوند روزی که به بهانه عید آن هم عیدی که مذهبی است یک عده از امام زمان بی خبرها سرازیر خیابان ها و کوچه ها شده و ادا و اطفال هایی بروز می دهند که فرسنگ ها بلکه کهکشان ها با نام و نشان امام زمان فاصله دارد. کدام امام زمان به خدا قسم اینان اگر امام زمان را قبول داشتند هرگز اینگونه نمی کردند. یک عده آدم عقده ای که دنبال کوچکترین بهانه ای هستند تا عقده هاشان را خالی کنند. حالا یک روز به بهانه پیروزی تیم ملی، یک روز به بهانه چهارشنبه سوری و یک روز هم به بهانه نیمه شعبان. وای از کسانی که به نام امام زمان دل دوازدهمین امام خویش را خون می کنند. آیا موسیقی آنچنانی گذاشتن و از حالت عادی در آمدن و به دور خود چرخیدن با نام امام زمان می سازد. امام زمانی که حتی برای لحظه هایی که غذا می خورد و نمی تواند بالاجبار ذکر خدا بگوید استغفار می کند. هان ای بی خبران به کجا اینچنین شتابان. افرادی که به جرأت می توانم بگویم حداقل هشتاد درصد آنها نماز نمی خوانند، درصد زیادی از آنها اهل دود و دم هستند افرادی که از زشت ترین اعمال درنگ نمی کنند برای امام زمان جشن می گیرند. کدامین جشن. جشنی که نامش فساد هست فساد هم یعنی نقطه ای کاملا متقابل با امام زمان. خب کسی که حاضر نمی شود در مقابل خدا بایستد ذکر خدا بگوید رکوع و سجود کند عمرش را به لهو و لعب می گذراند امام زمان را می شناسد!!! نه به والله. او فقط نام امام زمان را از نیاکان خود به ارث برده است همین و بس. و الا نور کجا و ظلمت کجا نور و ظلمت دو مفهومی هستند که هرگز یکدیگر را درک نخواهند کرد و به یک جا جمع نخواهند شد تا زمانی که دل هایشان در ظلمت گناه و لغویات غوطه ور می باشد هرگز آن را نور درک امامت تابیدن نخواهد کرد. به امید روزی که پاک شویم به آن گونه که امامان درک کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:32 توسط حامد هادوی |
عکس هایی از مقام معظم رهبری
1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:0 توسط حامد هادوی |
سیمای عفاف

معناي عفت

 عفت به معناي پدید آمدن حالتی در نفس است که آدمی را از غلبه شهوت باز می دارد و عفیف به کسی گفته می شود که دارای این وصف و حالت باشد.

 

ویژگی های زنان عفیف

1ـ سنگینی و وقار

2ـ عفیف در سخن گفتن

3ـ پرهیز از خودنمایی

4ـ پوشش مناسب

5ـ کنترل در رفت و آمدها

 

آیاتی در باب عفاف

عفاف دختر شعیب: قرآن از راه رفتن دختر شعیب با عظمت یاد می کند و می فرماید: دختر شعیب با یک حیای خاصی راه می رفت.

 

استجابت دعا: پروردگار او، دعای خالصانه اش را اجابت کرد به دلیل عفت. و مکر و اندیشه های شوم دشمنانش را از او برگردانید زیرا او شنوا و داناست. (سوره یوسف: آیه 34)

 

پرهیز از خودآرائی در قرآن کریم

در خانه هایتان بنشینید و آرام گیرید (عفیفه باشید) و مانند دوره جاهلیت پیشین آرایش و خودآرایی مکنید و نماز به پا دارید و زکات مال به فقرا دهید و از خدا و رسولش اطاعت کنید. (سوره احزاب: آیه 33)

 

پوشش

ای پیغمبر به زنان و دختران خود و زنان مومنان بگو که خویشتن را به چادر پوشند که این کار برای اینکه آنها (به عفت و حریت) شناخته شوند و از تعرض و جسارت (هوس رانان) آزار نبینند بسیار بهتر است و خداوند (در حق خلق) آمرزنده و مهربان است. (احزاب: آیه 59)

 

حجاب و عفت در آئینه روایات

امام علی (علیه السلام): کسی که عفت داشته باشد گناهانش سبک و منزلتش در درگاه خداوند زیاد می شود.

 

امام علی (علیه السلام): عفت شهوت را کاهش می دهد

 

امام صادق (علیه السلام): برای زن مسلمان جایز نیست که روسری و پیراهنی بر تن کند که بدنش را نپوشاند.

 

امام علی (علیه السلام): آیا حیا نمی کنید و به غیرت نمی آیید که زنانتان به بازار می روند و با افراد بی ایمان و هرزه مواجه می شوند.

 

امام علی (علیه السلام): پوشیدگی زن با توجه به موقعیت روحی و جسمی اش برای او بهتر است و زیبایی اش را پایدار می سازد.

 

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله): بهترین زنان شما، زنان عفیف غیر عقیمی است که تنها برای شوهرانشان خود را می آرایند و در مقابل بیگانه کامل پوشیده اند.

 

امام علی (علیه السلام): به وسیله عفاف، اعمال پاک می شود.

 

امام علی (علیه السلام): پاکدامنی نفس را حفظ می کند و از پستی ها دور می کند.

جزای بی عفتی

حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: به همراه فاطمه (سلام الله علیها) به خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شدیم در حالی که او به شدت گریه می کرد. گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد! چه چیز این چنین شما را گریان ساخته است؟

فرمودند: شبی که مرا به معراج بردند زنانی از امتم را در عذابی شدید و در وضع بدی دیدم که از شدت عذابشان گریستم، سپس احوال آنها را برایم شرح دادند. فاطمه (سلام الله علیها) فرمودند: ای محبوب و روشنی چشم من! ما را از عمل آنها با خبر ساز؛ پس حضرت فرمودند: زنی که با مویش آویخته شده بود، در دنیا مویش را از نامحرمان نمی پوشاند زنی که با زبانش آویخته شده بود همسرش را آزارمی داد و آنکه گوشت بدن خود را می خورد بدنش را برای دیگران تزئین می کرد و آنکه با قیچی گوشتش چیده می شد کسی بود که خویشتن را بر مردان نامحرم عرضه می داشت.

 

رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در گفتاری زنان اهل دوزخ را که حتی بوی بهشت به مشان آنها نمی رسد چنین معرفی کردند: زنان بدحجاب که با زرق و برق خود را به مردم نشان می دهند و هوسهای آنها را به سوی خود جذب می کنند و موهای سرشان همچون کوهانهای شتر سبک سر عربی است.

 

پیامبر اسلام نهی کردند از اینکه زن، خود را برای غیر شوهر، آرایش کند. و فرمودند: اگر زن چنین نماید و خود را برای غیر شوهرش آرایش کند بر خداوند سزاوار است که او را در آتش دوزخ بسوزاند.

 

حجاب آخر الزمان

امام علی (علیه السلام): در آخر الزمان که بدترین زمان هاست، زنانی هستند در حالی که پوشیده اند برهنه اند. لباس نازک و بدن نما به تن دارند با خودآرایی از خانه بیرون می آیند آنها از دین بیرون رفته اند و در فتنه ها داخل شده اند. به شهوات تمایل دارند و به سوی لذات نفسانی می شتابند. حرام های الهی را حلال می شمارند. اینان در دوزخ به عذاب ابدی گرفتار خواهند شد.

 

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله): هر زنی که خود را بیاراید و خوشبو کند و از منزل خارج شود در حالی که شوهرش به این کار راضی باشد، خداوند برای هر قدمی که بر می دارد برای شوهرش خانه ای در دوزخ بنا خواهد کرد.

 

 

نظر دانشمندان غیر مسلمان

خانم ساچیکو مورآتا از ژاپن

حتما حجاب و محجوبه بودن را ترجیح می دهم و حد معقول پوشش را می پسندم زیرا لطف زن به محجوبه بودن اوست. اصولا طبع هر انسانی طالب کشف تنوع هاست. وقتی زنان به شکل امروزی مکشوفه باشند چیزی برای جلب مرد باقی نمی گذارند.

 

خانم گاندی

ای زنان اگر آرایش کردن شما به منظور جلب شهوت مرد است از این کار خودداری کنید و زیر بار چنین خفت و خواری نروید.

 

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 9:11 توسط حامد هادوی |
کوله بار خستگی شاید هم درهم با تجربه هایی خفته

من اهل خاطره گفتن نیستم راستیتش اصلا خاطره گفتن هم خوب بلد نیستم. ولی چون این یکی خاطره خیلی دلم و سوزونده و یه خورده هم بگی نگی جالبه البته به صورت خلاصه براتون تعریف می کنم.

بزارید اول یه مقدمه ای بگم یه مدتی هست بدجوری فکرم مشغول یک فیلمنامه است فیلمنامه ای که فرهنگ حاضر را به چالش می کشه و پیامی داره برای همه فرهیختگان و مومنان که باید برنامه های بزرگ فرهنگی رو شروع کرد. البته الان نمی خوام بگم ایدش چیه چون ایده خیلی خوبیه و چون هنوز کاری نکردم نباید لو بره. بگذریم تو سکانس های آخر این فیلمنامه احمد شخصیت اول فیلم با دیدن صحنه هایی فجیع و مبتذل به کما می ره من ابتدا اینجوری تو ذهنم برنامه ریزی کرده بودم که ایران با یه تیمی بازی داشته و پیروز شده و طبق معمول ریختن خیابون و... بعد احمد می یاد اون چنان صحنه ها رو می بینه و به کما می ره البته شاید نفهیمد چرا به کما می ره چون از اصل فیلمنامه خبر ندارید دعا کنید هر چه زودتر تموم کنم تا کاملا براتون فیلمنامه رو تعریف کنم. خلاصه چند روز مونده بود به چهارشنبه سوری فکر کردم احمد اون صحنه ها رو تو چهارشنبه سوری ببینه و به کما بره.

اطلاعات من در مورد کارایی که تو تهران شب چهارشنبه سوری می شد کم بود به خاطر همین تصمیم گرفتم بیام تهران و از جلو صحنه ها رو ببینم تا اگه همون بود که من می خوام اون موقعیت رو تو فیلمنامه شب چهارشنبه سوری بزارم. بعد با خودم گفتم من که دارم می رم بزار یه دوربینم کرایه کنم تا اونجا فیلمبرداری کنم. به خاطره همین با تمام بدبختی و نداریم یه دوربین کرایه کردم و راهی تهران شدم وای خدا عجب سر و صدایی باور کنید انگار که یه جنگ بزرگ تو تهران راه افتاده. شنیده بودم که بیشترین صحنه ها تو شهرک غرب اتفاق می افته به خاطره همین یک سره رفتم شهرک غرب. من بیچاره از همه جا بی خبر دوربین و گرفتم تو دستم و شروع کردم به حرکت تا اگه صحنه مناسبی دیدم فیلمبرداری کنم اما با حرفی که مأمور انتظامی زد جا خوردم بهم گفتش مجوز داری خیلی تعجب کردم چون واقعا اطلاع نداشتم که اگه بخوایی با یه دوربین هندیکن فیلمبرداری کنی باید مجوز بگیری. خلاصه من و بردن پیش سرهنگ سرهنگم دیگه از مردانگی کم نذاشت و دوربین و ازم گرفت من اول مقاومتی نکردم و مثل یه بچه خوب دوربین و تحویل دادم ولی بعدش شروع کردم به التماس کردن که ای سرهنگ من بدبخت از قم اومدم و باید برگردم و... ولی سرهنگ انگار حرفای من و نمی شنید فقط چند بار این حرف و تکرار کرد که فردا ساعت نه بیا دوربین و خودم بهت می دم. چند بارم رفتم جلوی کلانتری تا شاید بتونم دوربین و بگیرم ولی نشد که نشد. بالاخره ساعت یک شب شد و من کاملا ناامید شدم و باید صبر می کردم تا فردا ساعت نه صبح. خونه خواهرم تهرانه ولی من که حسابی آدم ملاحظه کاری هستم اصلا دلم نیومد اون موقع شب برم خونشون. چشمتون روزگار بد نبینه اون شب و مثل معتادا آواره خیابونا شدم. دنبال این بودم که یه پارک پیدا کنم تا روی نیکمت بگیرم بخوابم. کمی جلوتر که رفتم یه پارک دیدم رفتم تو ببینم فضاش مناسبه برای خوابیدن رفتم تو دیدم نیمکتاش برای خوابیدن خوب نیست دست به چمنش زدم دیدم خیسه نمی شه روش خوابید خلاصه رفتم جلوتر. باز کمی جلوتر  یه پارک خیلی بزرگی بود. تو این لحظات جمله دکتر احمدی نژاد برام تداعی می شد به این مضمون که بیشتر ثروت کشور صرف تهران می شه و بودجه مناسبی به بعضی از شهرها نمی رسه من که چند تا از پارکای بزرگ تهران رو دیده بودم با خودم می گفتم همه پارکای قم و جمع کنی به اندازه یه پارک بزرگ تهران نمی شه. بگذریم رفتم تو پارک دنبال یه نیمکت مناسب می گشتم. نیمکتاش به دو قسم تقسیم می شد نیمکتایی که سراسر آهن بود و نیمکتایی که تشکیل شده بود از پلاستیک و چوب. البته من از دور فکر می کردم فقط پلاستیکه. به روش علمی متمسک شدم که پلاستیک کمتر سرمارو جذب میکنه به خاطر همین رفتم سراغ نیمکت پلاستیکی. وقتی به نیمکت رسیدم دیدم نشیمنگاهش از چوبه به خاطره همین خیلی بیشتر خوشحال شدم. کتم و در آوردم و رو خودم کشیدم  من که به یاد دارم هیچ موقع نمی تونستم چند دقیقه زیر لحاف تحمل کنم و نفسم تنگ  می شد زیر کت کم کم داشت بهم فشار می اومد ولی اون حالت و به سرما ترجیح می دادم تو اون لحظات حسرت می خوردم چرا کاپشنم و نپوشیدم که خیلی ضخیمه و می تونست تا مقدار زیادی من و از سرما نجات بده. چند دقیقه ای در همین حالت بودم که یکی از کارکنای پارک اومد بهم گفت آقا هوا سرده سرما میخوری منم گفتم چیکار کنم چاره ای ندارم خونمون قمه. گفت اقلا بروپیش اون پیرمرده. پیرمرد رو دقایقی قبل هنگامی که می خواستم برم دستشویی دیده بودم که در حال شستن دستشویی بود البته وقتی می خواستم وارد بشم گفت اینجا زنانه است و با دست اشاره کرد گفت مردانه اون وره. بلند شدم و رفتم به طرفی که اون مرده اشاره کرده بود جلو که رفتم دیدم یه اتاقکه خیلی کوچیکه. نور شدیدی از تو اتاق کوچیک زده بود بیرون رفتم جلو سرم و کردم تو اتاقک تا ببینم اوضاع احوال چجوریه. وای خدای من چی می دیدم خیلی وضعش خراب بود پیرمرد بیچاره هم داشت آماده می شد که بخوابه. رو زمین که هیچی نبود فقط دو تا تخت که به هم چسبیده بود و فکر کنم مال دویست سیصد سال پیش بود اونجا بودش روشونم دو تا پتوی زوار در رفته بود که فکر کنم چندین سال بود شسته نشده بودند. در یک آن تصمیم گرفتم که برگردم. برگشتم و روی نیمکتی که کنار همون اتاقک بود دراز کشیدم. وای خدا تمام بدنم داشت می لرزید بعضی موقع ها با خودم می گفتم ای کاش می رفتم همونجا می خوابیدم ولی نگاه که می کردم می دیدم پیرمرد چراغ رو خاموش کرده و درم بسته دیگه روم نمی شد برم در و ببندم آخه می رفتم در و می زدم چی می گفتم. با خودم می گفتم دیگه کار از کار گذشت ولش کن. خلاصه این وضعیت رو نتونستم تحمل کنم. و دوباره راهی کلانتری شدم تا شاید بتونم دوربین رو بگیرم ولی فایده ای نداشت. از کلانتری که بر می گشتم نمازخونه ترمینال غرب پیش میدان آزادی به فکرم رسید. از قم که می یومدم اتوبوس تو آزادی نگه داشت ابتدای امر در به در دنبال یه مسجد می گشتم هیم با خودم آه می کشیدم که چقدر تو شهرهای ما مخصوصا تو این تهران مسجد کمه. خلاصه از یه راننده پرسیدم این ورا مسجد نیست گفت نه ولی تو ترمینال نمازخونه هست ترمینال کنار خیابونی بود که من اونجا بودم ولی خودم و تا به نمازخونه ترمینال برسونم فکر کنم یه دو کیلومتری راه رفتم. خلاصه تو اون هوای سرد و با خستگی فراوان و چشمای خواب آلود به این نتیجه رسیدم که برم نمازخونه ترمینال غرب و اونجا بگیرم بخوابم. خودم و رسوندم اونجا میدون آزادی پیاده شدم و بعد از پیاده روی حسابی خودم رو به نمازخونه رسوندم ولی چشمتون روزگار بد نبینه دیدم نمازخونه بستس. هی با خودم می گفتم مجرما راست راست دارن تو خیابونا راه می رن و زندگیشون و می کنن اون موقع من به خاطره سی ثانیه فیلمبرداری باید این همه عذاب بکشم. می دونید بیشترین چیزی که تو اون لحظات به ذهنم می یومد این بود که سرهنگ و ببخشم یا نه. فکری که همیشه وقتی با یکی مشکل دارم به ذهنم می یاد و همیشه هم به این نتیجه می رسم که باید ببخشم البته بخشش اخروی نه دنیوی.هی با خودم میگفتم پیش خدا ازش شکایت کنم یا نه. خب طبق معمول باز به نتیجه همیشگی می رسیدم. دلیلشم اینه که هر وقت به این موضوع فکر میکنم می بینم چقدر از خدا انتظار بخشش دارم به خاطره همین سعی می کنم تا دیگران رو ببخشم تا خدا هم من و ببخشه. از اونجا خودم و رسوندم به نیمکتایی که تو ترمینال بود یه نیم ساعتی رو نیمکت دراز کشیدم بدون اینکه حتی لحظه ای هم خواب به چشمم بیاد. اون طرف تر دو تا پسر تقریبا هم سن و سال خودم نشسته بودن اونا هم مثل اینکه تو حسرت این بودن که چرا نمازخونه باز نیست یکیشون گفت نمازخونه رو باز نمی کنند بریم نماز بخونیم من که متوجه شده بودم چرا این حرف و می زنه و حسابی خماره خوابه شروع کردم به شوخی کردن و گفتم می خوای نماز شب بخونی اون یکی گفت مسخره می کنی گفتم نه اذون ساعت پنج می گه و حدودا یه ساعتی تا اذون مونده. خلاصش کنم به اونجایی که موقع نماز، نماز خونه باز شد و رفتم نماز خوندم و یه گوشه ای پیدا کردم برای خوابیدن. اولش دیدم هیشکی به غیر از یه نفر دراز نکشیده منم که خجالتی روم نمی شد ولی دلم و به دریا زدم و دراز کشیدم ساعت شیش و نیم بود که یه مزاحم سر و صداش بلند شد که بیدار شید می خوام در و ببندم وای انگار که می خواستن دوست داشتنی ترین چیزت و ازت بگیرن اونم چیزی مثل خواب. تو این لحظات هی یاد حرم حضرت معصومه می افتادم و با خودم می گفتم خدا بیامرزه قم و هر کی جای خواب نداشته باشه می ره حرم حضرت معصومه یا جمکران می گیره می خوابه بعدشم دلم برای اونایی که تو حرم خوابیده بودن و صبح حدودای ساعت هفت می یومدن بیدارشون می کردن دلم می سوخت. آخه یه مدتی که برای تکرار محفوظات قرآنیم می رفتم حرم هر روز شاهد صحنه های خوابیدن عده زیادی و بعدم بیدار کردنشون بودم. بگذریم حدود ساعت یه ربع به هفت بود که از خواب دل کندم و بیدار شدم اون دو تا پسرم دیدم که از خواب بیدار شده بودن من به اونا خندیدم اونا هم به من. خلاصه اینکه خودم و حدودای ساعت هفت و نیم رسوندم کلانتری شهرک غرب. گفتن برای گرفتن دوربین باید خود سرهنگ بیاد. سرهنگ خودش به من گفته بود فردا ساعت نه دوربینت و بهت می دم منم به امید ساعت نه منتظر موندم. جلوی کلانتری پر از آدم بود اکثرشون پدر و مادرای بچه هایی بودن که دیشب تو جریان چهارشنبه سوری گرفته بودنشون. قرار بود بچه ها رو ببرن دادسرا. خدای من چه چیزایی می شنیدم بعضی از اونارو به جرم مشروب خوری گرفته بودن چقدر این مواقع آه کشیدن های من جانسوز می شه. اگه بخوام خلاصه خلاصه بگم اینه که پنج دقیقه می شستم ده دقیقه راه می رفتم ده دقیقه می شستم پنج دقیقه راه می رفتم و... و این ساعتها هی با سوال من از سرباز و البته گاهی موارد از سرکار می گذشت که کی جناب سرهنگ تشریف می آورن و در آخرین ساعات که تقریبا از اومدن سرهنگ داشتم مأیوس می شدم دست به دامن سرکار شدم که سرکار خواهشا دوربین و به من بدید من برم من از قم اومدم و... ولی جواب سردی که سرکار داد مثل پتکی خورد تو کلم گفتش من ازت نگرفتم که بهت بدم تو اون مواقع هی با خودم می گفتم این نظامیا عاطفه ندارن هی پیش خودم این نظامیا رو نصیحت می کردم که نذارید روحیه نظامی گریتون به عاطفه انسانیتون لطمه بزنه. من از این نصیحتا برای دیگران پیش خودم زیاد می کنم. خب اینم یکی از دیونه گریای منه. البته این حرف و با سربازی که اونجا نگهبان بود مطرح کردم اونم حرف من و تأیید کرد. موقع نماز خودم و به مسجدی که شب گذشته در سیاحت شبانه ام (بخوانید سیاحت معتادگونه) کشف کرده بودم رسوندم و نمازم و خوندم بعد یه بیسکویت گرفتم و خوردم تو اون لحظات هی با خودم می گفتم نکنه سرهنگ الان بیاد و زود بره به خاطره همین خودم و زود رسوندم به کلانتری ولی متاسفانه جناب سرهنگ تشریف نیاورده بودن هی یادم می یومد که سرهنگ دیشب بهم گفته بود فردا ساعت نه دوربینت و بهت می دم. ماجرا رو کاملا خلاصه می کنم به اونجایی که دست به دامن یکی از افسران که نمی دونم درجش چی بود شدم ولی با حرفی که زد حسابی جا خوردم گفتش که امروز سرهنگ نمی یاد برو فردا بیا. تو اون لحظات بغض و به هم ریختگی اعصاب و ... همه با هم مخلوط شده بود باور کنید چشمم پر از اشک شده بود ولی جلوی خودم و می گرفتم که یه موقع اشکی از چشمم جاری نشه. مطمئنا اگه یه جای خالی بود حسابی گریه می کردم منم که حساس. ماجرا رو انقدر خلاصه کنم تا به اون جایی که تصمیم گرفتم برم خونه اون یکی خواهرم که تو رباط کریمه چون یه دو سالی می شد خونشون نرفته بودم البته خونشون رو تغییر داده بودن و این مشکل اصلی بود به همین خاطر زنگ زدم خونمون و شمارشون رو از برادرم گرفتم تا به محض اینکه رسیدم محلشون به خونشون زنگ بزنم تا بیان دنبالم. خب با تموم خستگی خودم و رسوندم به رباط کریم. خودم و رسوندم به باجه تلفن و به خونشون زنگ زدم ولی چشتون روزگار بد نبینه کسی گوشی رو بر نداشت. با خودم گفتم با این وجود بد نیست برم دم خونشون شاید خونه باشن ولی... . به همین خاطر به خونمون زنگ زدم و از برادرم که خونشون رو می شناخت راهنمایی خواستم اونم با اون آدرس دادنش من و آواره کوچه ها کرد یه دو سه باری به خونمون زنگ زدم ولی بعد از یه ساعت به این نتیجه رسیدم که نمی تونم خونشون رو پیدا کنم. اون فضا و زمینای پر از خاک و خونه ها رو که می دیدم یاد خیابون و کوچه و خونه های شهرک غرب می افتادم و با خودم می گفتم چقدر فاصله طبقاتی تو کشوره ما هست. خب بگذریم تصمیم گرفتم از همون جا برم خونه اون یکی خواهرم که تو حسینی فردوست می شینن از اونجا که راه افتادم حدودا ساعت پنج بود ولی خونه خواهرم که رسیدم ساعت هفت بود خب خودتون تصور کنید که من چقدر خسته بودم از دیشب به غیر از یک ساعت و ربعی که تو نمازخونه ترمینال خوابیده بودم بقیش و یا پیاده روی کرده بودم یا نشسته بودم فکر کنم اگه همون پیاده رویارو به سمت قم می کردم تا اون موقع به قم رسیده بودم ولی با این همه حرفایی که با پسر خواهرم زدیم و شوخی یایی که با هم کردیم همه خستگیم و از یادم برد. البته حرفایی  که در مورد گناه و چیزهایی که در مورد تربیت بچه ها با دختر خواهرم زدیم خیلی خوب و مفید بود. خلاصه اینکه فردای همون روز بعد از کلی صحبت کردن با خواهرم ساعت هفت و نیم از خونه زدم بیرون به سمت کلانتری شهرک غرب. اونجا که رسیدم به سرباز دم در گفتم سرهنگ اومده گفتش آره از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. رفتم تو گفتم می خوام سرهنگ و ببینم سرباز گفتش که چندبار بگم دارن زیارت عاشورا می خونن بعد از یه ربع بیست دقیقه دیگه. منم با خودم گفتم کی به من گفتی. با خودم می گفتم این همه آدم اینجا وایساده یعنی درسته اونا رفتن دارن زیارت عاشورا می خونن والله اعلم. خلاصه اینکه حدودای ساعت هشت و نیم پشت در سرهنگ منتظر بودم تا اینکه نوبتم برسه. جلوی من هیچ کس نبود فقط یکی دو نفر تو بودن البته از صداهایی که از توی اتاق می یومد معلوم بود بیشتر از اینکه با سرهنگ کار داشته باشن دارن با هم گپ می زنن. خب دیگه... . البته منم تو اون دقایق شروع کردم با سربازی که اونجا بود به درد و دل کردن. البته کمی هم با یه پیر مرد که دقایقی بعد با یکی دیگه اومدن اونجا نشستن بحث کردیم بگذریم حالا بحثمون چی بود خلاصه اینکه انتظار به سر اومد و اون دو نفر از اتاق خارج شدن از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم ولی با تمام حیرت مشاهده کردم که سرهنگ با اون دو نفر شروع کرد به سلام و علیک تعارف کردن و اینکه بفرمایید تو. سرباز که خدا انصافش بده دید که نوبت منه به من گفت تو هم برو تو. ولی نه مثل اینکه اونی که اون تو نشسته بود... . به من گفت شما کجا برو بیرون بعدا بیا. ای کاش یه خورده ظرفیت انسانی داشت تا بر می گشتم جوابش و می دادم بر می گشتم بهش می گفتم آدم حسابی تو مگه به من نگفته بودی فردا ساعت نه دوربین و بهت می دم بهش می گفتم آدم حسابی الان نوبته منه نه این دو نفر. بهش می گفتم اقلا محترمانه بگو تشریف داشته باشید بیرون بعد از اینا بیایید تو. ولی خب چه کنم اونی که اونجا نشسته بود یه سنگ دل بود یه سنگ دل. درونم پر از غصه شد بیرون که رفتم سرم و پایین انداختم و تاسف خودم و اینگونه به سرباز منتقل کردم بعد از مدتی تاسفم رو به زبون آوردم سربازم گفت دیدی که من به تو هم گفتم برو تو. منم کم نذاشتم گفتم متوجه بودم و تو دلم بهش باریک الله گفتم. خب باید دوباره منتظر می شدم تا گپ و گفت و گوی اون دو نفر با جناب سرهنگ تموم می شد خدای من اصلا باورم نمی شد رئیس یه کلانتری بدون توجه به آدمایی که پشت در نشستن با دوستانش داره گپ می زنه. اینم بگم بعد از  تموم شدن این ماجرا وقتی تو خونمون بودم و یاد رفتارای سرهنگ می افتادم یاد تصویری از شهید کاظمی می افتادم که تلویزیون چند بار نشون داده بود. صحنه ای که شهید کاظمی داره از سربازها سان می بینه ولی چه سانی هی دستش و به سینه می زاره و به سربازا ادای تواضع می کنه با بعضی سربازها هم دست می ده و با بعضی هم شروع به صحبت می کنه آخرشم که سان تموم می شه بر می گرده و از همه خداحافظی می کنه. تو خونه با خودم می گفتم ای کاش مسئولای نیروی انتظامی هم مثل شهید کاظمی بودن اون موقع چی می شد. خلاصه اینکه اون دو نفر هم حرفاشون با سرهنگ تموم شد و من رفتم تو سرهنگ من و که دید باز از احترام کم نذاشت و جواب سلام رو که نداد هیچ با یه حالت و لحنی که انگار من یکی از بزرگترین جرم های عالم رو مرتکب شدم به سرباز گفت اون دوربین و بیار ببینم. خدای من یعنی جرم من چی بود که باید این همه تحقیر می شدم. سرهنگ به من گفت برای چی از قم اومدی اینجا منم آرام شروع کردم به توضیح دادن اینکه من طلبه ام و کار هنری هم می کنم و... . باز هم از تحقیر جناب سرهنگ کم نذاشت و خطاب به من کرد که ضرر شما از همه بیشتره ضرر مومنایی مثل شما از همه بیشتره. خب اینکه ضرر بعضی از مومنا از همه بیشتره امر کاملا روشنیه و من خودم از همه بیشتر به این معتقدم و مصداق های عینی اون و بارها تو ذهن خودم مرور می کنم ولی اینکه جناب سرهنگ از کجا استنباط کرده بود که من هم جزءِ اون دسته از مومنین هستم و به خودش چنین جرأتی داده بود که به من چنین اهانتی بکنه خدا می دونه. توضیحات آرام من در جواب جناب سرهنگ نتیجش این شد که سرهنگ وسط توضیح دادن من به سرباز گفت این و وردار ببر اطلاعات ورش دار ببر اطلاعات. تو اون لحظات یاد حرف خواهرم افتادم که هی تکرار می کرد اونجا که رفتی براشون توضیح بده بهشون بگو که تو طلبه هستی و... جواب منم به خواهرم بشنوید و بخندید منم به خواهرم می گفتم خیلی موقع ها پیش می یاد که وقتی می خوام یه حرفی رو آروم بزنم وسطش صدام می ره بالا می ترسم وقتی بخوام به سرهنگ توضیح بدم صدام بره بالا و عصبانی بشم و جریانی که با رئیس واحد قرآنیه سازمان تبلیغات برام پیش اومده بود رو براش تعریف کردم که وقتی در جواب درخواست شصت جلد قرآن برای مسجدمون به من گفته بودن فقط ده قرآن می دن منم وسط جلسه رئیس واحد قرآنی با سه چهار نفر رفته بودم تو و شروع کردم به داد بیداد کردن که... . البته اون لحظات انقدر ناراحت بودم که عادت همیشگیم (خنده های درونی) هم ترک شده بود. مطمئنا اگه حالم خوش بود پیش خودم می خندیدم و می گفتم ای بابا با این سرهنگ نمی شه حرف زد چه برسه به داد زدن. اگه زرنگی یه خورده صدات و ببر بالا تا ببینی چه بلایی سرت می یاره. خب مسئله اینجاست کار من شخصی بود و من به خاطره یه دوربین اونجا بودم و سعی می کردم آروم باشم و الا اگه مسئله اسلامی و انقلابی بود سرهنگ که هیچی جلوی رئیس جمهور هم کم نمی یارم. خلاصه کنم به اونجایی که اون مأمور که تو قسمت اطلاعات بود بهم گفت شنبه برو دادگاه قاضی مختومه اعلام کنه کارت تموم بشه و الا... خدای من سرم داشت سوت می کشید آخه مگه من چیکار کرده بودم. همون شخص یه برگه گذاشت جلوم که از خودت دفاع کن واقعا نمی دونستم من چرا باید این همه تحقیر بشم. منم شروع کردم به نوشتن بعد از یه مدت نوشتن و امضا کردن و پیش سرهنگ رفتن اون مأمور، و بالا اومدنش مأمور اومد پیش من که سرهنگ داره به حوزه علمیه زنگ می زنه بیا برو پیش سرهنگ بگو معذرت می خوام اشتباه کردم بگو من منظوری نداشتم. اون لحظات متوجه نبودم که چیکار می خوام بکنم و چه جنایتی می خوام مرتکب  بشم ولی غفلت باعث شد من دست به چنین جنایتی بزنم و رفتم به سوی اینکه ریاکارانه از جناب سرهنگ معذرت بخوام. تو که رفتم هنوز معذرت خواهی ریاکارانه من تموم نشده بود که جناب سرهنگ شروع کرد به سخنرانی. عجب سخنوری بود ده بیست تا مسئله کاملا بی ربط رو به هم ربط داد و یه ده دقیقه ای سخنرانی کرد. من اون لحظات فهمیدم که از موضعش عقب نشینی کرده و می خواد دل داغدیده من و آروم کنه من موندم تو اون دفاعیه چی نوشته بودم که باعث شد سرهنگ از تحقیر کردن من دست بکشه و حالا سعی در آروم کردن من داره. خب من تو اون دفاعیه به دو مسئله اشاره کرده بودم یکی اینکه طلبه ام و یکی دیگه اینکه من اومدم تهران برای ثبت طرح فیلمنامه و ادامه ماجرا. خب قبلا من به خود سرهنگ گفتم که طلبه ام پس مطمئنا این باعث نشد که عقب نشینی کنه پس حتما موضوع فیلمنامه باعث شد عقب نشینی کنه حالا چرا نمی دونم شاید فکر کرده بود من تو فیلم و فیلم سازی دست دارم و امکان داره با زبان فیلم حرفم و بزنم والله اعلم.

خلاصه اینکه صحبتای جناب سرهنگ تموم شد و به مأموری که تو قسمت اطلاعات کار می کرد گفت که دوربین و بهش بدید من بدبخت هم دوباره ریاکارانه شروع کردم به صورت ناقص به معذرت خواهی کردن. ای کاش می مردم و دست به چنین جنایتی نمی زدم. دوربین و گرفتم و با تمام خوشحالی راهی شدم. اینم بگم که سی دی که طرح فیلمنامه رو توش ریخته بودم تو کیف دوربین مونده بود و من نتونسته بودم برم خانه سینما و اون و ثبت کنم به خاطره همین تا دوربین و گرفتم سریع حرکت کردم برم خانه سینما. طی تماسی که روز گذشته همون روز با خانه سینما داشتم فقط می دونستم خانه سینما تو خیابون بهاره. و آدرس دقیقی نداشتم که باید از کجا برم برای همین دوباره با خانه سینما تماس گرفتم که آدرس دقیق بگیرم که متاسفانه شنیدم که نیستند و باید شنبه برم. منم که دیگه نمی تونستم تهران بمونم قید ثبت طرح فیلمنامه رو زدم و حدود ساعت یازده عزم قم کردم. خب خیابونا حسابی ترافیک بود ترمینالم که شلوغ بود و ماشین پیدا نمی شد به خاطره همین بعد از پنج ساعت رسیدم قم. من که حالا از این سفر به جز خستگی و خسارت مالی برام چیزی نمونده بود تصمیم گرفتم حداقل یه فیلمی از خودمون بردارم. البته از خودم یک دقیقه ای بیشتر فیلم نگرفتم بقیش و از مادرم و پسر برادرم و برادرم بر داشتم. بیشترش و از برادرم برداشتم. بیچاره علاقه خاصی به بازیگری داره دو سه تا نقش به عنوان یادگاری بازی کرد منم فیلمش و برداشتم حالا دیگه باید دوربین و بعد از سه روز می بردم تحویل می دادم حساب کردم دیدم باید یه بیست و پنج هزار تومنی بابت کرایه دوربین بدم ولی خب ماجرا رو که برای صاحب عکاسی که همسایمون بود توضیح دادم مردانگی کرد و یازده تومن بیشتر ازم نگرفت خب خدا خیرش بده. خب باید از این به بعد بیشتر هواسم و جمع کنم و به درجه دارای نیروی انتظامی با یه چشم دیگه نگاه کنم چون ظاهر امر اینه که روحیه نظامی گریشون بر عاطفه انسانی و منطقشون سایه ای بس عمیق انداخته ای کاش یکی از اونا بلند می شد و به من می گفت که من به چه جرمی باید این همه عذاب بکشم و از سوی سرهنگ تحقیر بشم. امیدوارم هیچ انسانی به خاطر هیچ دچار چنین سرگردانی و تحقیر شدن  نشه.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:32 توسط حامد هادوی |
سحر نزدیک است

مرا محکوم کنید که من متهم هستم تا آن زمان که خورشید بتابد ولی آن زمان که نور خورشید کم کم سوسو گرفت و پرتوش عالم گیر شد دیگر تو مرا محکوم نخواهی کرد.افسوس که تو خود را نور پنداشتی و خود را بی نیاز از نور خورشید.

غافل از اینکه من و تو مسافری هستیم در قایقی شکسته در امواج پر تلاطم دریا که هر آن باید آرزوی خورشید کنیم که از پشت ابرهای خشمگین رخ نمایان کند.

من و تو در قایق شکسته مان در امواج پر تلاطم دریا همچنان پیش می رویم تا آن روز که خورشید رخ نمایان کند ولی تو در این قایق شکسته در این امواج پر تلاطم دریا گویی بازی ات گرفته و هر آن ترسم از آن است که قایق بشکند یا که موجی از دور بیاید و تو را در آغوش گرفته با خود به قعر دریا ببرد.

من همچنان مضطرب از اینکه کی خورشید بر آید، امواج دریا خسته ام کرده اند، گویی که هر آن می خواهند مرا در آغوش بگیرند، یعنی چه می شود دوستانم را موجها بردند و اکنون من در این قایق شکسته تنها مانده ام و همچنان امواج مرا هدف قرار داده اند گویی که هر آن می خواهند مرا در آغوش گیرند.

چه سخت است باید از یک سو دوستانم را ببینم که روی امواج آرمیده اند هر کجا امواج بخواهد دوستانم را می برد عده ای دیگر که گویی امواج را مونس شده اند به قعر خویش فرستاده و از سویی باید با دستان خسته ام این قایق شکسته را چنگ زنم تا روزی که خورشید بر آید.

ولی آن پایین روی امواج چه خوش دوستان آرام گرفته اند گویی که غرش ابرهای خشمگین را نمی شنوند و گویی که جنب و جوش موج ها را حس نمی کنند ولی مگر می شود که صدای غرش ابرها را نشنید، مگر می شود که خروش موج را احساس نکرد.

آنها از قایق شکسته خسته بودند، در گذر زمان عاشق موج شدند و خود بودند که خود را به امواج سپردند در گذر زمان دیگر از امواج خوف نداشتند گویی که عاشق امواج شده اند خود را به دریای پر از موج سپردند، ولی آن روز که خورشید بر آید، آن روز که خورشید ابرهای سیاه را کنار زد و تابیدن کرد آن روز که قایقهای شکسته جان گرفتند تو در قعر دریا آرزوی لحظه ای دیدار خورشید را می کنی ولی افسوس که آن زمان دیر شده است و تو در قعر دریا هرگز اشعه زیبای خورشید را درک نخواهی کرد. ولی آنان که خود را با قایقهای شکسته خود را به خورشید رساندند از دیدن خورشید چنان مدهوش شوند که روزهای پر تلاطم امواج دریا را به فراموشی سپارند. تو باز نیز مرا محکوم کن که چرا اینگونه آرامی، چرا خود را به دریا نمی سپاری تا از دست این قایق شکسته راحت شوی.

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:34 توسط حامد هادوی |
نیازمند کمک شما
سلام به همگی

بعد از یک ماه دوری از دنیای اینترنت باز هم آمدم اما اینبار نیاز به کمک شما دارم کمکی که شما باید بکنید این که نظرتون رو در مورد مقدار حاکمیت فرهنگ اسلام برام بگید یعنی اینکه الان در جامعه ما چقدر فرهنگ اسلامی حاکمه و مظاهر غیر اسلامی در جامعمون چیه لطفا هر چی از مظاهر غیر اسلامی به نظرتون می یاد برام تایپ کنید چون شدیدا به کمک شما نیاز دارم. شما می تونید به واسطه قسمت نظرات یا آیدیم که در وبلاگ قرار دادم نظرتون رو بگید. آیدیم سمت چپ پایین  صفحه وبلاگه. باز تأکید می کنم لطفا اگه چیزی به ذهنتون می یاد برام بگید.

با تشکر

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:46 توسط حامد هادوی |
نقد اسلامی در سایه دولت اسلامی

حرف های زیادی داشتم برای وبلاگ اما حیفم اومد این مقاله زیبا رو تو وبلاگم نزارم. مقاله بر اساس جلسه سخنرانی دکتر احمدی نژاد در دانشگاه امیر کبیر در روزنامه کیهان در تاریخ 10/3 نوشته شده. شاید فکر کنید خبر سوخته است اما نه این جور مقاله ها تاریخی اند. بخونید و لذت ببرید.

اپیزود اول:

سالن شهید چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران، 16 آذر 83؛

سيد محمد خاتمي رئيس جمهوري وقت در برابر عده ای که با طرح پرسشهایی، قصد تخطئه عملکرد 8 ساله وی را داشتند، فریاد زد: «می دهم از سالن بیرونتان بیاندازند»

خاتمی از سال 79 تا 83 برای گرامیداشت روز دانشجو، قدم در هیچ دانشگاهی نگذاشته بود. خاطره تلخ سخنرانی وی در دانشگاه امیر کبیر که 15 دقیقه بیشتر دوام نیاورد، موجب آن شده بود تا مراسم بر خلاف روال 3 سال اول اصلاحات که در سالن های سرپوشیده ورزشی دانشگاهها برگزار می گردید، 16 آذر 83 در آمفی تئاتر سالن شهید چمران دانشکده فنی برقرار شده تا کنترل اعتراضات و اغتشاشات احتمالی نیز ساده تر گردد.

اپیزود دوم:

حرم حضرت معصومه علیها السلام، 15 خرداد 42 نه 15 خرداد 85؛

حین سخنرانی آقای هاشمی رفسنجانی که بنا به دعوت تولیت آستانه مقدسه، برای سخنرانی در این روز تاریخی به قم سفر کرده بود، تعدادی از طلاب برای طرح سوالات خود، دست بلند کردند. طلاب جوان با مکتوباتی که دردست داشتند، قدری صدا بلند کردند تا اگر واعظ جلسه به بهانه نشنیدن پرسش ها در حال ادامه وعظ است، در وعظ و خطابه خود قدری تأمل نماید. جزای این پرسشگری و نقادی البته روشن شدن حقایق و شبهه زدایی نبود بلکه مأموران امنیتی حاضر درجلسه طلاب ملبس به لباس روحانیت را با ضرب و شتم از جلسه خارج کرده و دادگاه ویژه روحانیت در حداقل زمان ممکن سزای این درشتی را با حبس و تبعید و شلاق کف دستشان گذاشت.

اپیزود سوم:

دانشگاه امیر کبیر، 20 آذر 85؛

احمدی نژاد که در اولین سال تقارن ریاست جمهوری خود با روز دانشجو، به دلیل سفر به عربستان سعودی موفق به حضور در دانشگاه و گفت و گو با دانشجویان نشده بود، امسال جبران مافات کرد و قریب به 2/5 ساعت در میان دود و آتش! گفت و شنید. دانشگاه امیر کبیر را به اعتباری می توان سیاسی ترین دانشگاه کشور دانست. فضای سنگین حضور و یارگیری پیاده نظام احزابی همچون مشارکت و سازمان مجاهدین در کنار ته مانده های مرتبط با اعضاء فراری و لس آنجلس نشین دفتر تحکیم و رفت و آمد ماموت های نهضت آزادی، در سال های آغازین دوره اصلاحات از این دانشگاه پایگاهی برای سازماندهی نیروهای آشوب طلب ساخته بود. نقش پر رنگ این افراد در آشوب های خیابانی 18 تیر 78، نشأت گرفته از همین سازماندهی قبلی بود. درچند سال اخیر، دانشجویان مذهبی،انسجام درونی خود را بازیابی کرده و دانشگاه را از انحصار آشوبگران خارج ساختند اما این فضای دو قطبی نیز چیزی از سیاست زدگی دانشگاه نکاست.

بنابر برخی شنیده ها رئیس جمهور با علم به این سابقه و فضای فعلی دانشگاه، این دانشگاه را برای اولین مراسم 16 آذر خود در کسوت ریاست جمهوری انتخاب کرده است.

در ترسیم چیدمان اپیزود چهارم به یک تفاوت اساسی با سه مورد پیش از آن برخورد می شود. از ابتدا و حتی پیش از برنامه عده ای که می خواستند مانع از سخنرانی رئیس جمهور شوند، نه تنها مسلح به نقد و پرسش نبودند بلکه همانند ابزارهایی که برای آشوبگری در چنین روزهایی تربیت شده اند، با سلاح توهین و نارنجک و آتش به میدان آمده بودند. اقتدار 2/5 ساعته احمدی نژاد اما آشوبگران زود رنج! را خسته کرد و هنگامی که از برهم زدن مراسم در راستای یک پروژه ضد ملی ناامید شدند، خیلی زودتر از آنچه تصور می شد، خود سالن را ترک و فرار را بر قرار ترجیح دادند.

دوستی که در آن جلسه کذایی حضور داشت، می گفت: «لطف خدا بود اما مدیریت آن فضا آن هم دو ساعت و نیم، کار هیچ کس غیر از احمدی نژاد نبود» دیگری نقل می کرد: «اگر تا به امروز ذره ای نسبت به توان بالای مدیریتی احمدی نژاد مردد بودم، امروز به وی ایمان آوردم» دوست دیگری می گفت: «در صحنه هایی که هتاکی اوج می گرفت مثلا وقتی آشوبگران جمعیت را هل میدادند یا وقتی که دو سه نفر عکس دکتر را آتش زدند، دکتر محکم تر از همیشه و با آرامشی که گویی هر لحظه بر آن افزوده می شد، نقشه های آن جمع قلیل برای رو در رو قرار دادن دانشجویان با دولت، بر هم خوردن و ناتمام ماندن جلسه و سپس مخابره این خبر به بنگاههای خبری دنیا را ناکام گذاشت.»

احمدی نژاد با رفتار کریمانه خود حتی آشوبگران را نیز مقابل خود ندید و تأکید کرد: «من حاضر نیستم که به منتقدانم و کسانی که دست به چنین شیطنت هایی می زنند یا فحاشی می کنند کوچک ترین ضربه ای وارد شود، چرا که همه اینها بچه های همین سرزمینند و مشکلی هم اگر هست، از جای دیگری، است.» ، «پیشنهاد می کنم به جای این که از شیطنت تعدادی از حاضران مراسم امروز دلخور شوید، از دفاع جانانه و طرفداری پرشور اکثریت دانشجویان حاضر در سالن از آرمان های نظام و دغدغه های دولت خدمتگزار لذت ببرید.»

اپیزود چهارم، پلانهایی را در دفتر تاریخ دانشجویی ایران ثبت کرد که رفتار رئیس جمهور در آن مصداق حقیقی «واذا مروا باللغو مروا کراما» بود.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:30 توسط حامد هادوی |
ستاره چشم انتظار مهتاب

عید امامت بر همه شیعیان مبارک باد.

به بهانه عید امامت و ولایت که بزرگترین عید است و هیچ عیدی را در عظمت به آن نرسد قطعه ای ادبی را که در فراق آخرین امام روان شده است تقدیم می کنم.

آن شب چه ديدني است آن گاه که مهتاب چون کوهي استوار درآسمان بايستد و شبي پر نور را نويد دهد.

مهتاب ظلمت شب انتظار تو را مي کشد.

اکنون که خورشيد تو را برای جانشيني خود برگزيد تو درخشش بي همتايت را از ما دريغ نکن.

مهتاب در پس اين شب ظلماني ستاره ها از سياهي شب به تنگ آمده اند و شبي را به انتظار نشسته اند که تو رخ نماياني

و آن شب که تو بر پهنه اين شب ظلماني حکمراني کني، ستاره ها چشمک زنان از فيض نور تو تقدير خواهند کرد.

مهتاب ستاره در اين تاريکي محض چه کند، ستاره مملو از درخشش است که ذره ای از آن را نمي تواند هديه بر اين ظلمت بي انتها کند.

آه که ستاره چه افسرده است ولي افسوس که افسردگي او نيز پنهان است ولي آن روز که تو بر آیی ستاره تنهایی خود را فراموش کند و فقط به درخشش در اين شب ظلماني فکر کند.

و آن شب چه ديدني است آن گاه که مهتاب چون کوهي استوار در آسمان بايستد و شبي پر نور را نويد دهد.

مهتاب در اين شب ظلمت آسمان پر است از ستاره ولي افسوس آن چه ديده مي شود فقط ظلمت است.

خسته شدم بس که تمجيد ظلمت را شنيدم.

همگان گويند سکوت کن ستاره ای در کار نيست. ولي من که از هزاران ستاره خسته خبر دارم با کدام بغض فرياد زنم؛ که هنوز شب ظلمت است.

و آن شب چه ديدني است آن گاه که مهتاب چون کوهي استوار در آسمان بايستد و شبي پر نور را نويد دهد.

مهتاب گویی ستاره نيز باور خواهد کرد که او در شب ظلمت محو خواهد شد بيا و به ستاره ها شبي پر نور را نويد ده، و آنگاه که تو از پرده در آیی ستاره ها چشمک زنان از تو تقدير خواهند کرد.

و ای مهتاب در اين شب ظلمت چشمک اين ستاره ناچيز را بپذير.

و آن شب چه ديدني است آن گاه که مهتاب چون کوهي استوار در آسمان بايستد و شبي پر نور را نويد دهد.

و ای ستاره ها آرام گيريد که مهتاب نيز خود در انتظار است.

مهتاب نيز از گستاخي شب ظلمت به تنگ آمده است و ای ستاره تو نيز همچو مهتاب افسرده نباش که سحر نزديک است.

 آن شب چه ديدني است. آنگاه که مهتاب چون کوهي استوار در آسمان بايستد و شبي پر نور را نويد دهد.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:31 توسط حامد هادوی |
احمدی نژاد؛ ماندگار، در ماندگارترین تاریخ

سوالی تمام وجودم را فرا گرفته است، سوالی به وسعت نامفهومی عشق، و شاید سوالی به وسعت غربت عشق.

می خواهم از اشک ها بگویم، نه بهتر بگویم می خواهم از اشک ها از تو بپرسم، و شاید هم از خنده های متفاوت. می خواهم کسی راز بوسه ها را بر شانه های یک مرد را برای من بازگو کند. می خواهم کسی پرده از سر آغوشهای گرم برای مردی شجاع و خسته ناپذیر بردارد. می خواهم کسی بگوید چه خبر است، چرا وقتی مردم این مرد را می بیینند هیاهویی از جنس دیگر سر می دهند. چرا در گوشه و کنار قطراتی از جنس عشق باریدن می کنند. می خواهم کسی بگوید مگر نه این است که بهار در اولین روز فروردین بعد از ماه اسفند آغاز می شود پس چگونه است که با آمدن این مرد در وسط زمستان بهار چتر خود را می گستراند. مگر نه این است که برای پایانی زیبا ابتدا باید در آخر زمستان شکوفه زد و بعد در وسط تابستان شکوفا شد پس چه می شود با آمدن این مرد که که شکوفه های پژمرده آخر زمستان بهاری تر از بهار می شوند.

هان مردم لطفا کسی بگوید چه خبر است. آیا کسی هست راز نهفته را برملا کند. من دیگر طاقت این همه سکوت را ندارم من دیگر طاقت این همه فضای غبارآلود نامفهومی عشق را ندارم. شاید اگر کسی یافت شود و غبار از چهره عشق گیرد خائنان عشق سکوت اختیار کنند. من دیگر نه طاقت خنده خائنان و ریاکاران را دارم و نه دیگر فریادهای بچه گانه آنان. آیا کسی هست؟!!! لطفا کسی شجاعانه، فهیمانه بلند شود و با صدای رسا این راز نهفته را فریاد کند.

آری می خواهم از اشک بدانم، از خنده های متفاوت، از آغوشهای پر محبت، از هیاهوهای عاشقانه. اگر این همه سوال می کنم از من گله نکن آخر من این جنس عاشقانه ها را در پیشین دولت ندیدم.

آخر من که شهید رجائی را ندیدم و در زمان جنگ نیز بچه ای بیش نبودم. آخر من این جنس عاشقانه ها را برای مردی در کسوتی غیر از رهبری ندیده بودم. آخر من بزرگ شده زمانه کف و سوت و فحشم!!!

آخر کسی به من بگوید چرا حتی یکی از این اشکها برای خاتمی ریخته نشد آخر کسی به من بگوید چرا یکی از این آغوشها برای خاتمی باز نشد. خاتمی هشت سال رئیس جمهور بود ولی من هیچگاه اینگونه عاشقانه ها را ندیدم خب وقتی با آمدن مردی دیگر در مدتی کمتر از از چند روز شاهد تفاوتهایی این چنینی هستم به من حق دهید که از شما سوال کنم.

آری تو راست می گویی، چیزهایی دیدیم اما چیزهایی که نه بویی از عشق داشت و نه رسمی از عشق.

آنچه ما دیدیم کف بود و سوت بود و رقص!!! دیدیم اما نه عشق را بلکه دخترکان و پسرکانی را دیدیم که کف زدند و رقصیدند و هورا کشیدند، بعد همینها در خیابان مرگ بر خاتمی گفتند!!! و همینها در دانشگاه سخنرانی او را بر هم زدند!!! آری دیدیم نه اشکهای آن دختر که چادرش را تا پیشانی اش کشیده بود و عاشقانه برای مردی ساده دل می بارید بلکه دختری را دیدیم که با دوست پسرهایش گرد و غباری کرده بودند......... آری دیدیم نه آن مردی خارجی را که از شوق دیدار او دیگر رمقی برای باریدن نداشت بلکه بازی سیاستمداران را دیدیم و فحش جاهلان را شنیدیم. آری دیدیم نه آن دستهای پینه بسته ای که مردی نحیف را در آغوش گرفته بود و می فشارد بلکه آنچه که دیدیم نگاههای سردی بود در گوشه گوشه جمعیت.

ای کاش کسی یافت می شد و راز این سر نهفته را فریاد می کرد تا دیگر صدای مستان و ریاکاران به گوش نمی رسید. آری تو راست می گویی اگر همه با هم یکجا فریاد کنیم برای همیشه تاریخ نیرنگ و ریا به کنج خانه ها خواهد خزید.

اینم چندتا عکس از احمدی نژاد

1  2  3  4  5  6  7

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 15:46 توسط حامد هادوی |
فهرست
رنگ پشت زمینه:
کسی شبیه به یوحنا در من تلاوت می کند هدهدوار در مکاشفه سلیمانی رویاهایم هزار قصر آیینه ترانه بلقیس می خوانند هر شب طنین پارگی جامگان هزار یوسف را در خلوت پیراهن خود می بینم مصری رنگین از کنعان خیالات خویشم تنم در دوزخ محبت می سوزد عقوبت عاشقان در قاموس عافیت این است. (احمد عزیزی)



وبلاگ را درست کردم تا حرف دلم را بزنم آنچه که ذهن مرا مشغول می کند البته آن دسته که به گونه ای با عالم حقیقت ارتباط داشته باشد و الا غیر آن نه ارزش گفتن دارد و نه ارزش شنیدن.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

پيوندهای روزانه


آموزشگاه کامپیوتر دانشگاه ماهشهر
بنی الزهراء
غزال (اجتماعی، سیاسی، علمی)
مختومقلي فراغي
تمام پیوندها

نوشته های پیشین


شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

پيوندها


بازتاب یک سایت عالی خبری
پایگاه اطلاع رسانی مقام معظم رهبری
وبلاگ شخصی احمدی نژاد
تبیان
قالبهای Bonyanalam

آمار وبلاگ


افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

طراح قالب





Download RssReader
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد >

.

POWERED BY
BLOGFA.COM
This Template Designed By Bonyanalam
© All Rights Reserved